غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
120
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خديج الكندى كه از قبل معاوية بن ابى سفيان حاكم مصر بود بدار جزا منتقل گرديد و همدرين سال جرير بن عبد إله البجلى كه سيد قوم خويش بود و بفرمودهء حضرت رسول صلى اللّه عليه و سلم بتخانه ذو الخلصه را ويران نمود وفات يافت و حسن صورت جرير بمرتبهء بود كه او را يوسف اين امت ميگفتند و در همين سال بروايتى كه در تصحيح المصابيح مسطور است ابو محمد كعب بن عجزة الانصارى كه از اهل بيعت الرضوان بود و ابو بكرة نفيع بن الحارث و عمران بن حصين وفات يافتند و در سنهء ثلث و خمسين طاعونى بر انگشت زياد بن ابيه برآمده دست تعدى او از سر اهل اسلام كوتاه گشت و چون از اطبا استعلاج نموده گفتند كه علاج اين مرض منحصر در قطع يد است و زياد سخن طبيبانرا نزد شريح قاضى شرح كرده شرط مشورت بجاى آورد شريح گفت از آن ميترسم كه با قضاى مبرم بر قطع يد فايدهء مترتب نشود و ترا دستبريده با ايزد تعالى ملاقات دست دهد و بر تقديريكه شفا يا بى و با وجود يد مقطوع از حيات تمتعى نتوان يافت و چون شريح از پيش زياد بيرون آمد بعضى از مردم او را ملامت كردند كه چرا بقطع يد اين بدبخت اشاره نفرمودى جواب داد كه المستشار مؤتمن روايتست كه بعد از خروج شريح از مجلس زياد جازم شد كه بفرمودهء اطبا قيام نمايد و چون جلاد حاضر گشت و آتش افروختند اظهار جزع و فزع كرده از بريدن دست درگذشت و در ماه رمضان سنهء مذكوره در كوفه به همان علت وفات يافت گويند كه چون خبر مرگ او بسمع عبد اللّه عمر رضى اللّه عنهما رسيد گفت كه زياد مرد و آخرت را درنيافت و دنيا نيز برو باقى نماند و معاويه بعد از وقوف بر وفات زياد ولد شقاوتنژاد او عبيد اللّه را امارت كوفه داد و همدرين سال بروايت امام يافعى فيروز الديلمى كه قاتل اسود عنسى بود و فضالة بن عبيد الانصارى كه در دمشق بامر قضا قيام مينمود از عالم انتقال كردند و همدرين سال بقول بعضى از ارباب اخبار عبد الرحمن بن ابو بكر صديق فوت شد و در سنهء اربع و خمسين معاويه عبيد اللّه بن زياد را بحكومت خراسان فرستاد و او بماوراء النهر شتافته چند ولايت مفتوح گردانيد و در سنهء خمس و خمسين مراجعت نموده بمعاويه ملحق گرديد در روضة الصفا مسطور است كه در سنهء اربع و خمسين معاويه سعيد بن العاص را از ايالت مدينه عزل نموده آن منصب را بمروان داد سبب اين قضيه آنكه سابقا مكتوبى بسعيد نوشته او را بانهدام خانهء مروان و اخذ اموالش امر كرده بود و سعيد رعايت خويشى نموده التفات بنامهء معاويه نكرد و بار ديگر معاويه درينباب رقعه ارسال داشته آن نوشته نيز حكم مكتوب سابق گرفت بناء على هذا معاويه از سعيد رنجيده منشور حكومت مدينه را بنام مروان در قلم آورد و به دو نوشت كه خانهء سعيد را ويران كرده هرچه دارد از وى بستان و چون آن مثال و نامه بمروان رسيد فى الحال با جمعى كثير آلات و ادوات هدم برداشته بر سر سعيد رفت و سعيد متحير شده از سبب آن هجوم پرسيد مروان گفت آمدهام كه بفرمان معاويه خانهء ترا ويران سازم و اگر تو نيز به اين امر مامور ميگشتى تقصير جايز نميداشتى سعيد گفت كه آنظالم دو نوبت به من نوشته است كه بگرفتن جهات و انهدام